اسفند 97
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 6:26
اوووه اووه چقدر خبر دارم اول بگم خونه تکونی یه هفته پیش تموم کردم و کلی خسارت به بار اورم و ظرف شکوندم یه بار ابچکون ظرفشویی شکست و افتاد یه بارم طبقه بوفه افتاد و کلی ظرف شکست خلاصه کلی تلفات ظرف و ظ
98
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 6:26
خوب خوب رفتیم تو سال 98 البته یه 20 روزی گذشته فکر میکردم نوشتم ولی الان دیدم هیچی ننوشتم خوب از اول بگم که شب قبل سال نو ملیکا هم با مهدی نامزد شدن یعنی فقط یه حلقه دستش کردن تا یکماه که باهم باشن و
نوروز 97
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:23
سال 97 تاالانش که خوب بوده و برامون خوشی داشته .عیدامسال سلعت تحویل خونه بودیم و شب حرکت کردیم سمت قشم .با سارا اینا ملیکا هم باهامون اومد تقریبا شهر به شهر رفتیم و گشتیم یزد خیلی قشنگ بود تاریخی . تق
فوت فاطمه
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:23
چهارشنبه بود که نماز عشا تموم کردم صدای زنگ بهم خبر دادن که فاطمه فوت کرد .درجا شوکه شدم بااینکه همش میگفتن امیدی نیست ولی من امیدداشتم خیلی باورش سخت بود ولی بالاخره تموم شد و رفت اونشب خیلی دلم میخ
رمضان 97
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:23
چند روزی از ماه رمضان گذشته من از چند روز قبلترش دارم روزه میگیرم با اینکه هوا خنکه و بارون میاد باز هم گرمه و تشنه و گشنه هم میشم همچنان . صبحا که میام دفتر و ظهر هم یه چرت میزنم سرم گرمه و یجورایی هم دیگه تا لنگ ظهر نمیخوابم چند ساعت هم زود میگذره این اولین کاریه که خیلی دوسش دارم و با علایق من جو...
تولدمیلاد 97
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:23
این روزا نمیدونم چمه خوشحال ناراحت استرس چی از یه طرف نگران میلادم نمیدونم چیکار میکنه از یه طرف الکی میگه کنگره از یه طف کارای ضدونقیض نگران زندگیم ازاینکه حدود8ساله با همیم خدازوشکر زندگیم خوبه و
عقدمحسن
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:23
بعد از طلاق محسن حدود یه سالی میشه که خونه بابا ایناس و هرجا رفتیم براش خاستگاری تقریبا بهم نمیخوردن و جور نمیشد تا این اخری که خداخواست و شرایطا جور شد قبول کردن و اکرم و محسن هم به وصل هم دراومدن .د
محرم 97
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:23
محرم امسال هم عین سالهای قبل رفتیم دهملا مجید هم باهامون اومد و مامان ایناهم که ازقبل محرم رفته بودن . امسال خیلی هم دلم نمیخواست برم چون هنوزز رابطه ارماان باهامون شکرابه .چندروز قبل به محمد گفتم که بیاد اشتیشون بده میلاد راضی بود ولی ارمان قبول کرد و نخواست این قهر کردنا تموم بشه .خیلیم دیگه واسم ...
مهر97
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:23
هفته پیش یهو دلم هوای شمال کرده و روحیم خراب میلاد هم گفت پاشو جمع کن بریم عاشق این روحیاتشم تا دلم بخواد سریع همه چیزو فراهم میکنه مژده و ملی هم باهامون اومدن خیلی هوا خوب بود و چسبید یه مدت بار هم
ابان 97
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:23
این هفته تو تعطیلات قسمت شد و رفتیم مشهد باسارا . محمد البته خیلی خیلی شلوغ بود و نتونستیم دل سیر زیارت کنیم ولی خوب بود بااینکه باماشین رفتیم و کلا یه روز اونجا بودیم یکم دلمون باز شد این هفته هم قر
فاطمه
-
تاریخ: 1397/2/21 ساعت: 16:05
دیروز و امروز تعطیل بویدم و تقریبا هیجا نرفتیم فقط یه سر از د 
امید
-
تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 8:34
بعداز مدتها دیدیم که میلاد گفت میخوام برم کنگره و کلاس خیلس تعجب کردم فکرشم نمیکردم ولی خوشحال شدم ولی بعد چندوقت متوجه شدم که خودش بدون رفتن به کلاس داره دوره برمیداره و خودش داروهاشو کم و زیاد میکنه .بهرحال بازم بدک نیست .یه امیدی هست بهش+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۶ساعت 18:45  توسط م.ن ...
بابام
-
تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 8:34
روزدوشنبه شب بود 25 دی که مامان اینا رفتن گرگان ولی شب توراه بابا حالش بدمیشه و قلبش میگیره توماشین و جاده خلاصه سریع زنگ میزنن اورژانس و بابامیره بیمارستان خطراز بیخ گوشمون گذشت یه خاطره تلخ و که اگه دیر میرسید بیمارستان معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد.خلاصه که بخیر گذشت ماهم رفتیم ساری و بعدش هم گرگا...
بهمن
-
تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 8:34
این روزا میلاد هم درگیر گرفتن گواهینامه منم حسابی سرماخوردم و خونه خوابیدم .به خاطر سرما و برف و اینکه پنجشنبه هم کرج بودیم مراسم بله برون عمو محمد خیلی هوا سرد بود .احساس میکنم خیلی دارم چاق میشم لباسام داره تنگ میشه از بس خونم و کار خاصی هم ندارم .تنها سرگرمیم شده فیلم دیدن و گوشی بازی یوقتا برم ...
از عید تامحرم
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:53
الان اومدم دیدم خیلی وقته که ننوشتمو اینجا نیومدم از بس که سرم شلوغ بود از عید قربان میگم که رفتیم دهملا دو روز اونجا بودیم مامان اونجا قربونی کرد و ماو مظاهر اینا هم رفتیم هوا خوب بود و خلوت ولی خیلی خوب بود وقتی برگشتیم بنایی خونه بابای میلاد اینا شروع شد بنایی اساسی و حسابی .و خودشون هم اومدن ای...
شمال
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:53
بعد از چهل روز مهون داری یه خونه تکونی حسابی کردم خیلی خسته شدم .14مهر بود که باباش هم عمل قلب کرد تو این گیروداد خونه و بنایی همه چیز قاطی شده بود .وقتی هم که مرخص شد دوسه روز باز اینجا بودن تا رفتیم خونشون مرتب و تمیز کنیم خیلی طول کشید .هم اونجا هم خونه خودمون یعنی دو طرفه پدرم در اومد این هفته...
کربلا
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 18:14
چقدر حرف نگفته دارم ولی موقع نوشتن هیچی توذهنم نمیاد . این مدت اتفاق خیلی افتاده ولی نتونستم همشو بنویسم .از تصادفی گه کرد و چقدر دیه برامون بریدن هنوزم درگیریم و هیچی به هیچی . میلاد هم رفته پیاده روی کربلا .بعد مدتها یکم ارامش پیدا کردیم خوشحال بودیم که حداقل کربلا طلبیده شده. ولی ذقیقا چندروز قبل
فوت مجتبی
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 18:14
بدترین و شوک اورترین خبرزندگیم فوت مجتبی بود .باورنکردنی و غیرقابل تحمل هیشکی اصلا فکرشو نمیکرد خیلی مرد خوب و عزیزی بود همه دوسش داشتن تا مدتها همه تو شوک بودیم و هنوزم هستیم واسه همه ناراحت کننده بخصوص برای مریم که ازاین به بعدخیلی تنهامیشه .خیلی حاله همه گرفتس خدایا به همه بازماندها صبربده . خدای
کار
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 18:14
بعد از اون شوک و خبرهای بد مدتیه اومدم مغازه جای هانیه واستادم . صبح تاعصر خیلی خوبه سرم گرمه و هیچی از زمان نمیفهمم سرم گرمه و حالم بهتره .ولی ائضاع بقیه مخصوصا مریم اصلا خوب نیس خدایا کمکش کن + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۵ساعت 12:7 توسط م.ن |
اخر95
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 18:14
برای عید کارامون تموم شد خونه تمیز شد رنگ و کاغذ دیوار انجام دادیم و خونه تکونی هم تموم شد.فعلا دیگه کاری نیس برای عید هم قراره بریم سمت اردبیل استارا و شمال .گرگان هم نمیریم مامان اینا کربلا میرن و نیستن. مغازه هم دیگه نمیرم وهتپانیه خودش میره ولی خیلی خوب بود خیلی سرم گرم و دوست داشتم + نوشته شده ...